تبليغاتX
فریاد
فریاد سخنی است از روی ...

 

طبق روال چند سال گذشته و اکنون زمان ارزیابی خود از سالی که گذشت رسیده.

نمره ۱۳، نمره ای است که به خودم میدم با توجه به تجربه و سن، نمره رضایت بخشی نیست امیدوارم در سال جدید بتونم بهتر  تکالیفم را انجام بدم.

با آرزوی سالی بی نهایت شاد و با موفقیت برای تمامی دوستان.

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 9:5 | لینک  | 

 

همیشه اینگونه بوده که

ادب کردن دیگران بسیار سخت و ناممکن است ولی ادب کردن خود بسیار سهل و آسان.

در طول زندگی بسیار خود را ادب کرده ام. 

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 11:47 | لینک  | 

 

چندی است که فریاد را از یاد برده ام

دلم برایش تنگ است

هیچ دلتنگی از این بزرگتر وجود ندارد

که دلت برای خودت تنگ شود

آری دل تنگ فریادم!

 

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 13:11 | لینک  | 

 

وقتی مست بودی حقیقتی را گفتی، رازی را بیان کردی که شاید فقط و فقط من در زندگی تو بدانم به واسطه همین راز نباید این شکست را از دیگران ببینی .

از آن روز تا حالا به این موضوع فکر کردم و همیشه به این نتیجه رسیدم که نوع نگاهت به زندگی اشتباه بوده یا بهتر بگویم فاصله بین رفتارت با عقایدت  از زمین تا آسمان است.

ولی قبول دارم به واسطه این اشتباه نباید زندگی را از تو گرفت ،نباید لذت بوسیدن عشق را از تو بگیرند و نبایدهای دیگر...

 ولی قبول کن که از طرفی بایدها وجود دارد باید دیگران هم زندگی کنند باید آرامش بر زندگی حکم فرما  باشد باید فرزندان دوست داشتن را لمس کنند و بایدهای دیگر...

اینجا نوشتم ،زیراکه که دیگر این موضوع گفتنی نبود.

   

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 10:9 | لینک  | 

 

حالا میفهمم چه اشتباه بزرگی کرده بودم که تمام دست نوشته های خودم را از بین بردم و هیچ کدام از آنها را برای تجدید خاطره ها برای خودم نگه نداشتم. چندی پیش خواهر زاده عزیز به من تلفن زد و گفت میخواهی یک چیز عجیب برایت بفرستم با اشتیاق جواب مثبت دادم . ایمیلی به دستم رسید حاوی چهار شعری که در جوانی به خیال خودم سروده بودم که ۳شعر  از آنها مربوط به خود ایشان بود و ابراز احساسات به ایشان و دیگری مربوط به مادر .وقتی این شعر را خواندم کاملا در آن شرایط قرار گرفتم و بسیار لذت بردم از اینکه رابطه بین مادر و فرزندان چقدر زیباست . و تمامی فرزندان مخصوصا پسرها تا قبل از ازدواج حداقل به فکر خوشبخت کردن مادران خود هستند حالا این امر امکان پذیر است یا خیر بماند.گفتم شاید خواندن این متن به ظاهر شعر خالی از لطف نباشد. البته یادآور میگرد  این شعر مربوط  به سال ۱۳۷۱ یعنی ۱۸ سال پیش میباشد .یعنی بنده در سن ۲۱ سالگی بوده ام .

 

می گذارد جنت فردس به زیر پای او                 جز محبت پر نکرد پندار او

می رود تا شمع گردد بهر فرزندانش خویش      سینه اش آتشکده از گرمی دستان او

جز غم و اندوه نیست اندر میان کوره راه           غم شود شادی  ،ز  مستی لب خندان او

دوست دارم ایزد والا مقام فرصت دهد             تا شوم من اشک و شویم  آن سیه مژگان او

آرزو دارم که عمرم بهر او فانی شود               تا ببینم روز خوش اندر کف دستان او

گر چه دانم مفتی آزرده حال                            آرزو بر گور خواهی برد از بر پیمان او

 

 

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 9:34 | لینک  | 

 

در راه ،باران به مانند مرواریدهای زیبای غلتان از بالای شیشه ی جلوی ماشین به سمت پایین در حرکت بودند  و بخار آبی که از حرارت موتور ماشین سطح جلوی ماشین ایجاد شده بود یادآور مه  صبحگاهی جنگلهای شمال را تداعی می کرد.

ناخود آگاه در اتوبان همیشه عاشق همت! به شمال نگاهی کردم صحنه ای زیبا از تپه ای پوشیده از مه که لکه هائی از سبزی درختان و نور زردی از چراغ پارک آنرا به زیبائی هر چه تمام تر آراسته بود افتاد .بعد از این دیگر نتوانستم جلوی خیالات خود را بگیرم خود و دوستان از دست رفته  را در جنگلهای شمال دیدم

که از سردی هوا آتشی بر پا کرده ایم و کتری همیشه سیاه را بر سنگی در کنار آتش تکیه داده و چای بسیار خوش طعم بر پاست . خانمها در چهار گوشه آتش لیوان چای داغ را مابین دو دست خود گرفته وچهره خود را به نزدیکی زانوهای خود رسانیده اند و از گرمی آتش نهایت لذت را دریافت میکنند .

آقایان هم در دست لیوان دارند ولی با این تفاوت که از گرمی چای داغ خبری نیست بلکه از گرمی آب حیات دمای بدن بالا تر  از آتش رفته و گونه ای گلگون از دمای حاصله ایجاد شده و حاصل این فعل و انفعال محبت آقایان از چشمانشان فوران کرده و مردانگی از حلقومشان به بیرون می ریزد .

کاپشنهای خود را از تن بیرون آورده به روی شانه های همسران خود می اندازند.نوای خوش موزیک با صدای داریوش از یکی از ماشینها به گوش میرسد و بنده به نوبه خود  در آسمان سیر میکنم.

این خیال با صدای بوق ماشین عقبی از بین رفت ولی  مهم نبود چون خیالش  هم زیباست.   

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 10:52 | لینک  | 

 

سالهاست در بلند ترین روزهای تابستان

 به دنبال ستاره خوشبختی ، آسمان را جستجو کرده ام

 

                  ( آنوقت از ترکه ایراد می گیرند چرا طبقه دوم تعویض روغنی باز کرده )

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 9:2 | لینک  | 

 

بالاخره دوران سخت محکومیت با رضایت اولیای دم به پایان رسید و دوباره به زندگی برگشتم

دیگر لازم نیست کسی را نجات دهم تا زنده بودن را حس کنم 

دیگر لازم نیست کسی را بکشم تا زنده بمانم

فقط باید فریاد نکشم

پس زندگی آماده باش تا آنگونه که میباست مرا ببینی

 

 

 

 

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 9:56 | لینک  | 

 

قرار بود با هم برویم باشگاه بیلیارد بازی کنیم ، هر جا رفتیم نشد و مثل اینکه باید تمام شرایط دست به دست هم میداد تا دوباره فشار روحی که تازه دست از سرم برداشته بود به سراغ من بیاد.

به من گفت بچه ها خونه هستند؟ گفتم نه ،بریم خونه یک چیزی بزنیم شنگول بشیم.چند دقیقه بعد روی میز اپن آشپزخانه بند و بساط را چیدم.

شیشه نیمه پر اسمرینوف  ساده ای را تازه باز کرده بودم کنارم گذاشتم و ماست و زیتون و تشکیلات آن.مثل همیشه با خنده و شادی ، چرت و پرت را شروع کردیم جعبه سیگارش را از جیب پیراهن روی میز گذاشت و گفت، جیگر اون زیر سیگاری را بده به من ، به محض خوردن اولین پیک شادی سیگار روشن شد و و با روشن شدن سیگار،درد و دلهای همیشه سر باز کرد.تو این چند ساله همیشه سعی کردم آرومش کنم و حقایق و مشکلات زندگی را که خودش هم میدونه یک جورائی با هم حل کنیم .

خیلی وقتها کنار هم از اینکه به مشکلاتمان خندیدیم  جواب مثبت گرفتیم .ولی ایندفعه مثل دفعه های قبل نبود و وقتی شروع شد دیگر نتوانست جلوی رازهای پنهان بین من وخودش را نگه داره.رازهائی که دوسال تو سینه من بود ولی ایندفعه از زبان خودش جاری میشد اون هم با سیگاری روشن و با گریه.

رازی که خیلی برای او ،برای من و فکر میکنم برای هر کسی درد آور است .موبایل هایش را از جیب بیرون آورد و گفت ببین ، چندین اس ام اس از اون مرتیکه عوضی که حاکی از این بود که من با زنت رابطه داشته ام ، اینچنین و آنچنان.سعی کردم به خودم مسلط باشم و مثلا به او تلقین کنم آدم های عوضی تو این دنیا زیاد هستند که دست به این کارها میزنند تا از این شرایط سوء استفاده کنند.

دوباره موبایل دیگرش را به من نشان داد گفت بگیر بخوان وقتی شروع کردم به خواندن قلبم از شدت طپش از سینه داشت بیرون می آمد به خاطر اینکه چهره برافروخته ام را نبیند بلند شدم از تو یخچال میوه بیارم تا سرمای یخچال تو صورتم بخورد تا خیلی عادی جلوه کنم .وقتی تا آخر اس ام اس را خواندم دیدم کار از کار کاملا گذشته . وهمه چیز و همه موضوع را میداند اسم افراد و نوع ارتباط ،دیگر چیزی برای گفتن نداشتم ،گریه اش شدید تر شد و دائم میگفت توی خونه من ،روی تخت من در حضور بچه هایم فقط نگاهم را به نقطه ای دیگر دوخته بودم و لیوان را سر میکشیدم .

واقعا شرایط سختی بود چطور میتونستم آرومش کنم .به من گفت رفتم وکیل گرفتم تا تمومش کنم دیگر نمی تونم ادامه بدم و یک دفعه بلند بلند گریه کرد تو گریه به من میگفت هنوز هم دوستش دارم ،هنوز اون کثافت را دوستش دارم.

توی اون لحظه هیچ چیزی به فکرم نمی رسید ایندفعه دیگه مغزم یاری نمیکرد آرومش کنم از دیدگاه من هم همه چیز تمام شده بود .دائم  دوتا بچه باقیمانده از این دو نفر جلوی چشمم می آمد .

خودم را جم جور کردم مثلا خیلی  ریلکس ، گفتم ببین الان داری از خودت انتقام میگیری نه از اون،بهش گفتم چشمهایت پر از خشم است نه برای او ، بلکه در حق خودت.

 هر غلطی دوست داری بکن فقط فکر بچه هایت باش . بیخود هم ...و شعر هم به من نگو. دیگه صحبتی نکرد بطری را برداشت دیگر چیزی باقی نمانده بود فقط به اندازه یک پیک برای خودش ریخت و گفت : به  سلامتیت کثافت!

دیگه بعد از آن روز ندیدمش و رابطه خانوادگی ما قطع شد .شاید بهترین رابطه ای که داشتم و از بودن با او لذت میبردم از بین رفت . فاصله ای زیادی  بین من او افتاد .اگر هر روز او را می دیدم باز هم خسته  نمیشدم ،ساعتها با هم می خندیدیم و رنج زیستن را فراموش میکردیم .

توی این چند ساله به خاطر این نوع موضوعات و حل مشکلات آنان خیلی از دوستهایم را از دست دادم ، به خاطر این موضوع خیلی خانواده ام آسیب دید ، و به همین دلیل زخم هائی روی بدنم نشسته که تا عمر باقی است فراموش نمی کنم . 

در حال حاضر که دارم می نویسم برای خیلی از دوستهایم دلم تنگ شده دوستهایی با قدمت ۳۰ ساله.   

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 9:57 | لینک  | 

 

"زندگی امروز حاصل افکار دیروز ماست پس بهتره برای فردا خوب فکر کنیم"

این جمله ای بود که دوستی برای همشیره بنده روی سر رسید اهدائی سال نو نوشته بود .برای لحظه ای به خود آمدم که چقدر برای فردا مدام افکار بد داریم .باید امیدوار باشم ،باید مثبت اندیش باشیم و حتما باید خوب و خوب فکر کنیم.

نوشته شده توسط فریاد در ساعت 8:25 | لینک  |