به یاد داری من خورشید را برایت اسیر کردم
این بار نوبت ماه است
که برایت جادو کنم و
با زنجیری از جنس عشق به گردنت بیاویزم
ولی افسوس که توان دیدن گریه عشاق را ندارم
اگر ماه را جادو کنم
دیگر عشاق بهانه ای برای گریه ندارند
دیگر نمیتوانند در تاریکی شب از پنجره اتاق
تصویر معبود خود را در آن ببینند
پس چاره ای نیست به جز اینکه ستاره بخت تو رابیابم و
برایت بفرستم
وقتی چشم هایم را برای حس شیرینی لبانت می بندم
دوست دارم تا آخر عمر کور باشم
با تغییر اوضاع اجتماعی و اقتصادی کشور همه در هاله ای از ابهام به سر میبرند و سر گردان! بنده هم از این قانون جدا نیستم و این موضوع مشغله فکری بنده شده که چه باید کرد؟ مدتی است به فکر ایجاد شغلی در کنار شغل اول خود هستم خیلی از منابع و موارد را مطالعه کرده ام تا تکیه گاه دومی برای خود ایجاد کنم ولی شرایط به حدی وحشتناک است که تا کنون هیچ چاره ای نیافته ام.
یکی از فکرهائی که در این چند ماهه داشته ام رفتن به خارج از کشور بوده ، جالب اینجاست وقتی موضوع را بررسی میکردم درصد زیادی از خانواده ها به فکر رفتن از کشور هستند و تلاش میکنند که با این مهاجرت خود را در شرایط بهتری قرار بدهند .
پس از مدتی بررسی، شرایط بنده کاملا آماده برای گرفتن مهاجرت به یکی از دو کشور انگلستان و یا کانادا بود .خیلی مصمم شروع کردم به آماده نمودن شرایط جهت مهاجرت. اگر می خواستیم به انگلستان برویم مشکل مالی وجود نداشت ولی اگر میخواستیم به کانادا برویم میبایست خانه و زندگی را بر اساس اجبار میفروختیم . به دلیل اینکه کانادا را بهتر دیده بودم در مرحله اول ماشین را برای فروش آماده کردم و گفتم در مرحله آخر خانه را هم بفروشم و بقیه داستان...
ولی ناگهان با مخالفتهای سرکار خانم علیه روبرو شده ایم که اینچنین و آنچنان .
وای از دست این جنس مونث که هیچ موقع هیچکدام از آنها را درک نکردم![]()
هرچه گشتم بهانه ای بیابم برای دوست نداشتن، هر چه کردم بهانه ای بیابی برای دوست نداشتن همه به یکجا از دست رفت .وقتی میان انسانها دستاویزی برای دوست نداشتن نباشد عشق نمایان میشود و رنگ زندگی را تیرگی به روشنی تغییر میدهد.
فقط میماند یک مشکل ! من از رنگهای روشن بیزارم .
به دریا گفتم به دنبال زندگی میگردم
جنازه ای متعفن و بادکرده به ساحل انداخت
دوست دارم برگردم به روزگار به ظاهر سخت کودکی و جوانی به روزگاری که برای چیزهای کوچک هم آه از نهادما بلند می شد و همیشه در آرزوهای بدست آوردن می سوختیم.در آرزوی دوچرخه ای که تمامی بچه های محل در انواع مختلف داشتند و من به دنبال توجیه انها در صدد امتحان یکی از این دوچرخه ها نه برای امتحان بلکه برای لذت بردن از سوار شدن حتی برای چندین ثانیه بودم ،در آرزوی خرید شلوار جین کاکتوس ،یادش به خیر به نیت خرید این مارک تمامی سه راه جمهوری را می گشتم تا شلواری با این مارک وبا توجه به پولی در اختیارم گذاشته شده بود ولی افسوس که همیشه خود را قانع میکردم که این شلوار خوب نیست و باید یه چیزی بخرم که همه جا بشود بپوشم.بزرگتر که شدم در آرزوی چیزهای دیگر در آرزوی ماشین سواری ، دختر بازی و رفتن به شمال با موتور.
ازدواج که کردم آرزوها بزرگ و بزرگتر شد به اتفاق خانم در خیابانها راه میرفتیم و رویای داشتن آپارتمانی هر چند کوچک در سر می گذشت دقیقا به یاد دارم که جمله ای را که به او میگفتم " نگاه کن چقدر چراغ در تهران روشن است... ( قابل نوشتن نیست ) نمیشه یکی از این چراغها در خانه ما روشن میشد " در آرزوی داشتن ماشین میتسوبیشی زرد قناری که دل هر جوانی را می برد همیشه در خیابان که این ماشین را میدیم اشاره ای به ان میکردم و میگفتم یه روزی میخرمت!!
به گذشته که نگاه میکنم میبینم که چه روزگار شیرینی بود و قدر این شیرینی را ندانستم همه ان روزها گذشت همه ارزوهای بچگی ،نوجوانی و جوانی یکی یکی براورده شد .چند سالی است که وقتی با خدا خلوت میکنم نمیتوانم هیچ چیز مادی از او بخواهم باور کنید عین حقیقت را میگویم.همه میگویند تو آدم دروغگویی هستی یعنی هیچ چیز از خدا نمیخواهی ؟ باور کنید نمی توانم از خدا چیزی بخوام همه چیز به برکت وجود فرزندم در زندگی دارم .
وقتی میبینم جوانان ما در براورده شدن آرزوهای کوچکشان بینهایت مشکل دارند وقتی میبینم خانوادهای جوان برای گذراندن روزگار باید جلوی چه انسانهایی سر تعظیم فرود بیاورند ،وقتی میبینم مرد خانواده ای از روی نداشتن در میهمانی سکوت اختیار میکند و....
از خود خجالت میکشم که از چیزهایی که دارم استفاده کنم ونگران میشوم که غرور گریبانم را بگیرد و خدای ناکرده از آن برای نمایش استفاده کنم .
برای همه آرزو میکنم زودتر به آرزوهایشان برسند
تا حالا شده صدای خرد شدن سایه ات را بشنوی
من صدایش را شنیدم ، بهترین دوست بهترین یار
در خوشی و ناخوشی همیشه بامن ، چسبیده به من
هیچ موقع به تو توجه نمیکردم
همیشه در آرزوی رسیدن به خورشید ،تو را ندیدم.
غافل از تو
عزیزم مطمئن باش پشت به خورشید خواهم کرد
خیره ،بدون حرکت
ولی میدانم که هیچ کجا نخواهی رفت
در کنارم خواهی نشست و سکوت اختیار خواهی کرد
تا مرا در دل خاک بگذارند
آنوقت دلم برایت تنگ خواهد شد
برای لحظه ای ایستادن و به تو نگریستن
چه زیبا بود رقص انگشتانت بر روی پای لرزانم
دو انگشت زیبایت پیراهن صورتی بر تن داشت
راست قامت به روی زانو ایستاده
خرامان خرامان و بسیار نرم، حرکت به سوی قلب
با هر حرکت، رخسار بر افروخته تر
موها ایستاده به روی تن
تحسین کنان، ازتماشای آن سرو خرامان
نزدیک و نزدیکتر
آسمان عقل تاریک است
لحظه لمس دو کوه پر ز از برف است
لحظه بوئیدن آن غنچه رنگین
چشمها بسته ، لحظه موعود نزدیک است
امروز خیلی خسته شدم و کلاس آخر را پیچاندم ، چند وقتی است که سر کلاس میروم و حسابی مشغول هستم از روی خستگی پناه بردم به شعر خواندن ، شعری خواندم از سهراب عزیز که واقعا با روحیات من سازگار است گفتم شاید خالی از لطف نباشد شما دوستان هم آنرا بخوانید:
زندگی از نگاه سهراب
اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد
دیشب به خانم جان گفتم ، خوش به حالت تمامی زنهای خانواده به تو حسودی میکنند.خوشحال شد و نیش سر کار خانم تا بنا گوش حرکت کرد و گفت چرا؟؟؟؟؟؟
گفتم همه به تو حسودی میکنند به خاطر اینکه شوهر خوبی مثل من داری !!!! ![]()
